داستانها

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

داستان بچه ملا
روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

 

داستان ملا در جنگ
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

چند داستان خنده دار از ملا نصرالدین,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 569 تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 17:18

توی حموم بودم............ مامانم در حموم و زده میگه :

محسن یگانه رو میشناسی؟؟؟؟ منم گفتم : اره چطور مگه ؟؟؟؟؟

                                                .

                                                .

                                                .

                                                . 

                                                .

مامانم گفت دختر همسایه بالای اومده میگه :

از فرزاد فرزین نخون من دوست ندارم ............

از محسن یگانه بخون : )

حموم!!!,...
نویسنده : علیرضا بازدید : 459 تاريخ : جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 16:59

«تیمارستان»

آسفالت از نور زرد چراغ هایی که هر چند قدم حاشیه ی مسیر کاشته شده بود ، روشن بود.

چشمهاش را به زمین دوخته بود و به کندی قدم برمی داشت.انگار چیزی را دنبال می کرد. تنها صدایی که به گوش می رسید صدای لخ لخ دم پایی هاش بود که روی زمین کشیده می شد. سایه یک نفر را کنار سایه خودش دید.بی اعتنا مسیر حرکت مورچه ای را دنبال می کرد.آخرین کام را از سیگارش گرفت و ته سیگار را توی جیب پیراهنش گذاشت.

این دست های لعنتی,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 634 تاريخ : شنبه 17 خرداد 1393 ساعت: 19:01

سال ها پیش دو نفر بودن که در یک واحد مشغول خدمت سربازی بودند یکی از آنها یک

جوان پولدار ( علی) و دیگری یک جوان از قشر عادی ( رضا ) جامعه بود .

کم کم بین این دو نفر دوستی عمیق شکل می گیره بطوریکه این دو نفر را همه به

عنوان دو برادر می شناختند . تا اینکه خدمت علی تمام می شه

زمونه ... آی زمونه ... آی زمونه ...,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 766 تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 ساعت: 20:18

داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد،گفتم بفرمایید.الووووو.....


فقط فوت کرد!:

خاطرات مرد زود باور,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 765 تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 ساعت: 13:52

 

 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.


این زن تمام کارهایش را با

"بسم الله"

رمز بسم الله...,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 641 تاريخ : يکشنبه 11 خرداد 1393 ساعت: 14:51





با اصرار از شوهرش می خواهد که طلاقش دهد.


شوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.

داستان طلاق برنامه ریزی شده !!!!!!!!!,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 425 تاريخ : يکشنبه 11 خرداد 1393 ساعت: 14:35

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت :


آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه,

هزینه ی آسایشگاه...,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 703 تاريخ : يکشنبه 11 خرداد 1393 ساعت: 13:47

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده.

چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار!


مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟

داستان خواندنی و نکته دار کلاغ و خرس !,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 686 تاريخ : يکشنبه 11 خرداد 1393 ساعت: 13:28

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.

داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود,...ادامه مطلب
نویسنده : علیرضا بازدید : 569 تاريخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 ساعت: 22:34