امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند

سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه

از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان

دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک

کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه

مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او

خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را

نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب

داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری

نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست

که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

 


این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!,...
نویسنده : علیرضا بازدید : 704 تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 ساعت: 18:59

نظر سنجی

دوست دارم نظرتونو درمورد وبلاگ خودتون بدونم؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

close
تبلیغات در اینترنت