خاطرات شیرین زندگی کودکانه

متن مرتبط با «حکایت "ختم انعام" دو سال پیش» در سایت خاطرات شیرین زندگی کودکانه نوشته شده است

دو داستان کوتاه آموزنده و جالب

  • نیلوبلاگ

    خلبانان نابینا دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت میکرد . زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند....

    ادامه مطلب
  • بهترین دوست

  • نیلوبلاگ

    پیرمردبه من نگاه کردوپرسید چندتادوست داری؟ گفتم چرابگم ده یابیست تا... جواب دادم فقط چندتایی ...

    ادامه مطلب
  • کارتون روز: 20درصد ازدواج ها در فضای مجازی!

  • پندو اندرز

  • نیلوبلاگ

    جوانے نزد شیخ حسنعلے نخودکی آمد و گفت : سـه قفل در زندگی ام وجود دارد و سـه کلید از شما مےخواهم. قفل اول اینست کــه...

    ادامه مطلب
  • تجاوز پسر ۷ ساله تهرانی به دختر ۱۸ ساله!

  • نیلوبلاگ

    سلام دوستان گلم داشتم وب گردی میکردم که یهو متوجه این مطلب شدم تعجب کردم خدایش برای جالب هم اومد این خبر خیلی مهم و واقعی هستش من که باور نمیشه اینجور ادما هم پیدا بشن خدا به دادا پدر مادرش برسه بخونید و نظرتونو برایم بگید خوشحال میشم؟   وقتی دلیل آن همه بیتابی و درد را پرسیدم, با نگاهی که شادی فرسنگها از آن فاصله داشت گفت: «باورتان میشود کودک هفت ساله به جرم مزاحمت برای نوامیس محاکمه شود؟ پسرم ساسان زندگی ما را سیاه کرد. او بچه آدم نیست، بچه شیطان است. دیگر حاضر نیستم حتی یک روز او را نگه دارم. هیچ شباهتی با بچه های عادی ندارد. »و بعد که آرامتر شد، تعریف کرد: ...

    ادامه مطلب
  • دوست دارم

  • نیلوبلاگ

    وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...

    ادامه مطلب
  • داستان ازدواج این مرد با دختر زیبای کشاورز

  • نیلوبلاگ

    داستان ازدواج این مرد با دختر زیبای کشاورز مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود؛ نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: «پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم هر کدام از این سه گاو را بگیری، می توانی با دخترم ازدواج کنی.»...

    ادامه مطلب
  • داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!

  • نیلوبلاگ

    داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان میآمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…...

    ادامه مطلب
  • آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟

  • نیلوبلاگ

    آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟ دو هفته پیش که با قطار داشتم میومدم مشهد،توی کوپه ما یه پسر دانشجویی به اسم آرش بود که از همون اول سفر من بیقراری ایشون رو می دیدم و برام جای سوال بود که چرا اینقدر آشفته هست!؟کمی که گذشت من بهش میوه تعارف کردم و این باعث آشنایی ما با همدیگه شد یه کم که گذشت من ازش علت این همه بیقراریش رو پرسیدم؟ و آرش سفره دلش رو اینطور پهن کرد:...

    ادامه مطلب
  • نکاتی طلایی برای مردان زیبا، سالم ، خوشبو و مرتب

  • نیلوبلاگ

    اینبار برای آقایان و پسران یک مطلب بسیار خوب گذاشتیم. همه ی ما مردان نیز دوست داریم فردی باشیم زیبا، سالم و با کلاس. با مطالعه این بخش از سایت دکتر سلام که با عنوان نکاتی طلایی برای مردان زیبا، سالم ، خوشبو و مرتب، منتشر شده است مردی جنتل من و زیبا خواهید شد.    ...

    ادامه مطلب
  • تبریک سال جدید عیدتان مبارک1392

  • نیلوبلاگ

    سلام دوستان گلم همگی خوب هستید بهارامدو منم اومدم دوستان گلم ببخشید چند ماهی فرصت اپ کردنو نداشتم سرم خیلی شلوغ بود امروزم اومدم سال جدید و به همتون تبریک بگم امیدوارم سال خوبی و پرا برکت داشته باشید بـــهـــار 92 بر شما هم میهنان گرامی باد نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت هاخوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز...گل، هویت بهار است. و بهار آیینه ی قیامت. در این آیینه خود را تماشا کنیم...واقعا بهار و قیامت شبیه هم هستند علف های هرز و گلها هم زمان از خاک سربر می دارند...بهار سخاوتمند است، دامنی از گل به زمین می بخشد. کمی پای درس بهار بنشینیم...بهار، ره آورد تفاهم زمین و آسمان است. بهار، محصول یگانگی است...زمستان با همه ی خشونت و سردی، ...

    ادامه مطلب
  • تعریف دوست دختر ؛ طنز

  • نیلوبلاگ

    دوست دختر موجودی زنده وبسیار زیبا که با مشخصه های زیر شناسایی آن به راحتی امکان پذیر است- مانتو جین کوتاه و تنگ- شلوار از این کوتاها!!!- سایه چشم بنفش (که با رنگ جیغشان ست باشد)- ابروی تراشیده و تاتو شده- لنز زیبایی آبی یا سبز- زلف طلایی مش شده !!!هر جا از اینا دیدید بدانید دوست دختر و ناموس کسی است ! پس چشمتان را درویش نموده و رد شوید تا زنگ نزده به دوست پسرش و او نیز بیاید شکمتان را سفره نماید !!!...

    ادامه مطلب
  • مادر …..(نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم)

  • نیلوبلاگ

    ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک . پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . ....

    ادامه مطلب
  • دوستت دارم ....

  • نیلوبلاگ

    فرزند عزیزم:آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشماگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده استصبور باش و درکم کنیادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنمبرای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکنوقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگروقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشووقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو...

    ادامه مطلب
  • انشائ تکان دهنده یک کودک 10 ساله

  • نیلوبلاگ

    مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .واین داستانی که میخوام بگم این بود که یکی از شاگردای خواهرم که معلم هستش تو ک...

    ادامه مطلب
  • ماجرای ازدواج و طلاق آهو

  • نیلوبلاگ

    ماجرای ازدواج آهو و الاغ آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.  شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند....

    ادامه مطلب
  • خاطرات دوستی1

  • نیلوبلاگ

    سلام خیلی وقت بود دوست داشتم اپ کنم ولی تا میودم یا چت بود یا وبگردی یا اینور اونور هرچی تو ذهنم بودش پاک شده الان که وقت دارم میخوام خاطرات دوستی هامو بنویسم که هرکدوم چطور اشنا شدیمو واز این حرفا رفیق جینگام تو دانشگاه کوروش:سرمنشا اشناییمون تو وبسایت گروهی دانشگاه بود که همه عضو بودن یه روز رفتم تو چتش یه سلام دادم  این اومد سلام دادو نوشت خوبی منم گفتم مگه دکتری و ...کل کل شروع شد رفتیم تو پریوایت چت اینقدر باهم کل کل کردیم یه جا گفت با ایدیتت خداحافظی کن >گفتم جوووووون اگه میتونی هک کن خلاصه بعدش کلی دوباره کل کردیمو بعد یه روز اومد رو یاهومسنجرو باهم کلی صحبت کردیم شد ...

    ادامه مطلب
  • حکایت "ختم انعام" دو سال پیش

  • نیلوبلاگ

    مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانمای فامیلو و یک خانم جلسه ایحرفه ای هم دعوت کرده بود. از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو ، یک ساعت موندهبه مراسم برق رفت . مادر بزرگم به پدرم گفت سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته.بابای ما هم زنگ زدو گفت برق ما رفته.یهو مادر بزرگم از اونور گفت ، بگو خانم آوردیم ، کلی پول دادیم ، حالا برق رفته شما خسارت مارو ...میدی...بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به مامور برق گفت : کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرمبکنم..شما خسارت میدی؟...مامور برق اونور تلفن داشت زمینو گاز میزدو میگفت دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره......من اینور از خنده خودمو به درو دیوار میکوبیدم ...بابامم که تازه فهمیده بود چه سوتی داده سری...

    ادامه مطلب
  • حکایت تاکسی

  • نیلوبلاگ

    دیروز  واسه یه کاری باید میرفتم تا جایی نزدیک 45 دقیقه منتظر تاکسی بودم دریغ از یه با انصاف که نیگه داره یا خالی میرفتن یا پر دیگه داشتم ناامید میشدم گفتم پیاده برم پیام صلح رو ببرم , ناگهان دیدم یه خانومی اومد کنارتر واستاد , ماشالله لعاب زیادی داشت انگار الان از تو جعبه مداد رنگی درش اورده بودن موهاشم هات داگ کرده بود(شایدم های لایت)خلاصه به ثانیه نکشید که دیدم صفی از ماشین باورم نمیشد 4 تا ماشین همزمان چراغ بدن ,اونجا من برای اولین بار دیدم 3تا تاکسی کنار هم واستادن (چنین چیزی هر 5سال یه بار رخ میده)خدارو شکر مسیرش با من یکی بود صدقه سرش منم تاکسی گیرم اومد بعداز انجام دادن کارم سوار یه تاکسی شدم کپ کردم اولین راننده تاکسی فشنی بود که دیده بودم , البته تاکسی ماله اقاش بودش , &...

    ادامه مطلب
  • جادوي لبخند

  • نیلوبلاگ

    زمانی  که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است! در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها ر...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دو داستان کوتاه آموزنده و جالب | بهترین دوست | کارتون روز: 20درصد ازدواج ها در فضای مجازی! | پندو اندرز | تجاوز پسر ۷ ساله تهرانی به دختر ۱۸ ساله! | دوست دارم | داستان ازدواج این مرد با دختر زیبای کشاورز | داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! | آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟ | نکاتی طلایی برای مردان زیبا، سالم ، خوشبو و مرتب