خاطرات شیرین زندگی کودکانه

متن مرتبط با «دل نوشته..........» در سایت خاطرات شیرین زندگی کودکانه نوشته شده است

عشق دلیل میخواهد؟

  • نیلوبلاگ

    روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟» پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!» ...

    ادامه مطلب
  • این شاخه گل ناقابل را از من بپذیر...( دلنوشته ای ازعلیرضا)

  • نیلوبلاگ

    خیابان های شهرموزیک ملایم و آرام ضبط صوتچرخ های ماشینمتنها همراهان من هستنددقایقی پیش در کنار من نشسته بودیمن و توبا هم به این صدای دلنشین گوش می دادیم...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه صدای دلنشین مادر

  • نیلوبلاگ

    دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب میگشتمکه مامان صدا زد علیرضا جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر.اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت میدونی که بابا نون لواش دوست نداره.گفتم صف سنگگ شلوغه. اگه نون میخواهید لواش میخرم. مامان اصرار کرد سنگک بخر، قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا، این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. هر کاری میخوای بکن!...

    ادامه مطلب
  • دلنوشته

  • نیلوبلاگ

    دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟”مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.” چرا با...

    ادامه مطلب
  • دل نوشته..........

  • نیلوبلاگ

    گفتم : خدایا از همه دلگیرم گفت : حتی از من ؟گفتم : خدایا دلم را ربودند گفت : بیش از من ؟گفتم : خدایا چه قدر دوری گفت : تویا من ؟گفتم : خدایا تنها ترینم گفت : پس من ؟گفتم : خدایا کمک خواستم گفت : غیرازمن ؟ گفتم : خدایا دوستت دارم گفت : بیش از من ؟گفتم : خدایا نگو من گفت : تویا من ؟...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    عشق دلیل میu200cخواهد؟ | این شاخه گل ناقابل را از من بپذیر...( دلنوشته ای از علیرضا) | داستان کوتاه صدای دلu200cنشین مادر | دل نوشته.......... |