خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات شیرین زندگی کودکانه

باسلام خدمت دوستان گلم خیلی خوش اومدید به وبلاگ خودتون امیدوارم که تونسته باشم با داستانهای خنده دارو واقعی بخنندونتمتون راستی عزیزانم نظریادتون نره خوشحال میشم منو بانظراتون خوشحال تر کنید از دوستانی که میخوان باهم تبادل لینک داشته باشن منو به عنوان خاطرات شیرین زندگی کودکانه لینک کنند بعد بیان بگن به چه اسمی ثبتشون کنم موفق باشید دوستان خوبم اینم اایمیلمه خواستید میتونید اد کنید[email protected]

آن شخص وارد شد و آن جا ماند. چند روز بعد، ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده است؛ از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد، در چشم هایشان نگاه می کند و به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند، یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارهانیست! بیایید و این مرد را پس بگیرید.

وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند»

برچسب: داستان کوتاه با عشق زندگی کن, نویسنده: علیرضا تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 22:11

صفحه بندی