خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات شیرین زندگی کودکانه

باسلام خدمت دوستان گلم خیلی خوش اومدید به وبلاگ خودتون امیدوارم که تونسته باشم با داستانهای خنده دارو واقعی بخنندونتمتون راستی عزیزانم نظریادتون نره خوشحال میشم منو بانظراتون خوشحال تر کنید از دوستانی که میخوان باهم تبادل لینک داشته باشن منو به عنوان خاطرات شیرین زندگی کودکانه لینک کنند بعد بیان بگن به چه اسمی ثبتشون کنم موفق باشید دوستان خوبم اینم اایمیلمه خواستید میتونید اد کنید[email protected]

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند

سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه

از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان

دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک

کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه

مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او

خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را

نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب

داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری

نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست

که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

 


این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است

برچسب: امروز بهار است, ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!, نویسنده: علیرضا تاريخ: يکشنبه 5 آبان 1392 ساعت: 18:59

صفحه بندی