خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات شیرین زندگی کودکانه

باسلام خدمت دوستان گلم خیلی خوش اومدید به وبلاگ خودتون امیدوارم که تونسته باشم با داستانهای خنده دارو واقعی بخنندونتمتون راستی عزیزانم نظریادتون نره خوشحال میشم منو بانظراتون خوشحال تر کنید از دوستانی که میخوان باهم تبادل لینک داشته باشن منو به عنوان خاطرات شیرین زندگی کودکانه لینک کنند بعد بیان بگن به چه اسمی ثبتشون کنم موفق باشید دوستان خوبم اینم اایمیلمه خواستید میتونید اد کنید[email protected]

سلام٬

 

  برنامه پیاده روی با دوستان گذاشتیم. هفته ای دو روز به مدت یک ساعت راه یم رویم تو پارک. یک پارکی را هم انتخاب کردیم که مابین خانه هایمان است. یک پارک بزرگی که خب خیلی هم قدیمی و پر از درخت های پا به سن گذاشته!

  دیروز اولین روز این برنامه بود. بعد از سال ها پا گذاشتم تو این پارک. نمی دانم آخرین بار که رفتم دقیقا کی بود اما آن جمعه هایی که با استادم تو این پارک سپری می شد را فراموش نمی کنم. استاد هنرمندی که پا به پای من راه می آمد و به من درس زندگی می داد. دیروز دقیقا تو همان مسیرها با دوستانم راه می رفتم و لبخند بر لبانم بود چون بهترین جمعه های زندگیم را آن جا سپری کردم. جالبه که هر وقت یادش می کنم دلم برای روزه گرفتن هامون تنگ میشه! چند وقت دیگه هم روز پدر و یاد سفر یک روزه و خاص ما بخیر!!!!!!!!!!!!!!!!

  کلا هر جایی که قدم می زنم٬ سرم را می ندازم پائین و پیش می رم٬ حتی تو پارک اما دیروز هر زمان که سرم را بالا می گرفتم٬ آدمی را می دیدم که تو حال و هوای خودش دارد تو پارک ساعات زندگیش را می گذراند. همان آدم هایی که می توانی از حالت چهرشون٬ هزاران قصه زندگی بنویسی٬ اما فقط خدا می دانه که چه خبره تو دلشون تو آن ساعات!

برچسب: پارک!, نویسنده: علیرضا تاريخ: دوشنبه 1 خرداد 1391 ساعت: 22:41

صفحه بندی