خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات شیرین زندگی کودکانه

باسلام خدمت دوستان گلم خیلی خوش اومدید به وبلاگ خودتون امیدوارم که تونسته باشم با داستانهای خنده دارو واقعی بخنندونتمتون راستی عزیزانم نظریادتون نره خوشحال میشم منو بانظراتون خوشحال تر کنید از دوستانی که میخوان باهم تبادل لینک داشته باشن منو به عنوان خاطرات شیرین زندگی کودکانه لینک کنند بعد بیان بگن به چه اسمی ثبتشون کنم موفق باشید دوستان خوبم اینم اایمیلمه خواستید میتونید اد کنید[email protected]

وقتی سرانجام ارام گرفت و به خود امد وحشت زده پسرش را به بیمارستان برد. با وجود تلاشهای فراوان پزشکان برای نجات استخوانهای خرد شده ی دست پسربچه سرانجام مجبور شدند همه انگشتان هردو دست او را قطع کنند. وقتی پسرک بعد ازبیرون امدن ازاتاق عمل به هوش امد و دستان باند پیچی شده اش را دید معصومانه از پدرش پرسید: ((باباجان بابت ماشین تان عذرخواهی میکنم. ممکن است به من بگید انگشتان دستانم چه زمانی دوباره در می ایند؟ )) پدر از فرط شرم و خجالت به خانه رفت و به زندگی خود پایان داد!

پی نوشت1: اگر اب ریخته ای را روی میز میبینید یا صدای گریه ی کودکی را میشنوید خوب فکر کنید و این ماجرا را به یاد بیاورید. قبل از انکه کنترل خود رابایکی از عزیزانتان از دست بدهید خوب فکر کنید.هرچیزی قابل ترمیم است به غیراز احساسات خدشه دار شده.

پی نوشت2: همه ی انسانها اشتباه میکنند. مامجاز به اشتباه هستیم،ولی اعمال و رفتاری که در حین خشم و عصبانیت از خود بروز میدهیم تا ابد بر روح وروانمان سایه میافکند.

برچسب: ابی که ریخته شد (براساس یک داستان واقعی), نویسنده: علیرضا تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1391 ساعت: 3:31

صفحه بندی