ابی که ریخته شد (براساس یک داستان واقعی)

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

وقتی سرانجام ارام گرفت و به خود امد وحشت زده پسرش را به بیمارستان برد. با وجود تلاشهای فراوان پزشکان برای نجات استخوانهای خرد شده ی دست پسربچه سرانجام مجبور شدند همه انگشتان هردو دست او را قطع کنند. وقتی پسرک بعد ازبیرون امدن ازاتاق عمل به هوش امد و دستان باند پیچی شده اش را دید معصومانه از پدرش پرسید: ((باباجان بابت ماشین تان عذرخواهی میکنم. ممکن است به من بگید انگشتان دستانم چه زمانی دوباره در می ایند؟ )) پدر از فرط شرم و خجالت به خانه رفت و به زندگی خود پایان داد!

پی نوشت1: اگر اب ریخته ای را روی میز میبینید یا صدای گریه ی کودکی را میشنوید خوب فکر کنید و این ماجرا را به یاد بیاورید. قبل از انکه کنترل خود رابایکی از عزیزانتان از دست بدهید خوب فکر کنید.هرچیزی قابل ترمیم است به غیراز احساسات خدشه دار شده.

پی نوشت2: همه ی انسانها اشتباه میکنند. مامجاز به اشتباه هستیم،ولی اعمال و رفتاری که در حین خشم و عصبانیت از خود بروز میدهیم تا ابد بر روح وروانمان سایه میافکند.

نویسنده : علیرضا بازدید : 811 تاريخ : يکشنبه 14 آبان 1391 ساعت: 3:31

فهرست وبلاگ