خاطرات شیرین زندگی کودکانه

متن مرتبط با «حکایت تاکسی» در سایت خاطرات شیرین زندگی کودکانه نوشته شده است

حکایت "ختم انعام" دو سال پیش

  • نیلوبلاگ

    مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانمای فامیلو و یک خانم جلسه ایحرفه ای هم دعوت کرده بود. از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو ، یک ساعت موندهبه مراسم برق رفت . مادر بزرگم به پدرم گفت سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته.بابای ما هم زنگ زدو گفت برق ما رفته.یهو مادر بزرگم از اونور گفت ، بگو خانم آوردیم ، کلی پول دادیم ، حالا برق رفته شما خسارت مارو ...میدی...بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به مامور برق گفت : کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرمبکنم..شما خسارت میدی؟...مامور برق اونور تلفن داشت زمینو گاز میزدو میگفت دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره......من اینور از خنده خودمو به درو دیوار میکوبیدم ...بابامم که تازه فهمیده بود چه سوتی داده سری...

    ادامه مطلب
  • حکایت تاکسی

  • نیلوبلاگ

    دیروز  واسه یه کاری باید میرفتم تا جایی نزدیک 45 دقیقه منتظر تاکسی بودم دریغ از یه با انصاف که نیگه داره یا خالی میرفتن یا پر دیگه داشتم ناامید میشدم گفتم پیاده برم پیام صلح رو ببرم , ناگهان دیدم یه خانومی اومد کنارتر واستاد , ماشالله لعاب زیادی داشت انگار الان از تو جعبه مداد رنگی درش اورده بودن موهاشم هات داگ کرده بود(شایدم های لایت)خلاصه به ثانیه نکشید که دیدم صفی از ماشین باورم نمیشد 4 تا ماشین همزمان چراغ بدن ,اونجا من برای اولین بار دیدم 3تا تاکسی کنار هم واستادن (چنین چیزی هر 5سال یه بار رخ میده)خدارو شکر مسیرش با من یکی بود صدقه سرش منم تاکسی گیرم اومد بعداز انجام دادن کارم سوار یه تاکسی شدم کپ کردم اولین راننده تاکسی فشنی بود که دیده بودم , البته تاکسی ماله اقاش بودش , &...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    حکایت "ختم انعام" دو سال پیش | حکایت تاکسی |