خاطرات شیرین زندگی کودکانه

متن مرتبط با «مرا بغل کن » در سایت خاطرات شیرین زندگی کودکانه نوشته شده است

مرا بغل کن ...

  • نیلوبلاگ

    مرا بغل کن ... روزی زنی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بودبیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و ازموتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد....

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه با عشق زندگی کن

  • نیلوبلاگ

    شخصی بود که تمام زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می‌گفتند به بهشت رفته‌است. آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می‌رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد دختری که باید او را راه می‌داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت، او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت‌نامه یا کارت شناسایی نمی‌خواهد، هرکس به آن‌جا برسد می‌تواند وارد شود…...

    ادامه مطلب
  • خلاص شدن از یکنواختی زندگی...

  • نیلوبلاگ

    راه ساده برای خلاص شدن از یکنواختی زندگی...برای آن دسته از شما که دوست دارید از یکنواختی همیشگی نجات پیدا کنید، در زیر 4 پیشنهاد ساده آوردهایم که کمکتان میکند استفاده بیشتری از زندگیتان ببرید و زندگی را با تمام وجود تجربه کنید و از آن لذت ببرید.جک لندن گفته است، « درست ترین عملکرد انسان زندگی کردن است، نه وجود داشتن. » خیلی وقت ها اجازه میدهیم زندگی هر طور که دوست دارد بگذرد، هرچه که برایمان پیش میآورد را میپذیریم و امروزمان تفاوتی با دیروزمان ندارد. این نسبتاً طبیعی و راحت به نظر میرسد، به جز آن ندای همیشگی در مغزتان که میگوید، « وقتش رسیده کمی تغییر ایجاد کنی.»...

    ادامه مطلب
  • آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟

  • نیلوبلاگ

    آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟ دو هفته پیش که با قطار داشتم میومدم مشهد،توی کوپه ما یه پسر دانشجویی به اسم آرش بود که از همون اول سفر من بیقراری ایشون رو می دیدم و برام جای سوال بود که چرا اینقدر آشفته هست!؟کمی که گذشت من بهش میوه تعارف کردم و این باعث آشنایی ما با همدیگه شد یه کم که گذشت من ازش علت این همه بیقراریش رو پرسیدم؟ و آرش سفره دلش رو اینطور پهن کرد:...

    ادامه مطلب
  • چیز چیز میکنی تو که مدرکتم چیزیه

  • نیلوبلاگ

      سلام خوبی دوستان گلم شرمنده از اینکه چند روز بود اصلا حالو حوصله اپ کردن نداشتم اخه به دلیل مشکلاتی بود که برام اتفاق افتاده بود دوست دارم براتون بنویسم چی بود اما دو دل هستم اخه کمی خوصوصیه بگذریم خلاصه به لطف خدا دوباره تونستم اپ کنم. از خداوند ممنونم که توفیق داد دوباره بتونم بنویسم عنوان پست ,نمیدونم چرا اینجاش رفته تو ذهنم .. فقط دارم اینو زمزمه میکنم ربطی به خود پست نداره ماه رمضون...

    ادامه مطلب
  • فکر کنم تا حالا همچین بربری ندیده اید؟

  • برچسب‌های مرتبط

    مرا بغل کن ... | داستان کوتاه با عشق زندگی کن | خلاص شدن از یکنواختی زندگی... | آیا با دوست دخترت ازدواج میکنی؟ | چیز چیز میکنی تو که مدرکتم چیزیه | فکر کنم تا حالا همچین بربری ندیده اید؟ |