خاطرات شیرین زندگی کودکانه

متن مرتبط با «کوروش بیدار شو که همه اسوده خوابیده اند » در سایت خاطرات شیرین زندگی کودکانه نوشته شده است

داستان خواندنی و نکته دار کلاغ و خرس !

  • نیلوبلاگ

    یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار! مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟ ...

    ادامه مطلب
  • داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود

  • نیلوبلاگ

    مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت. ...

    ادامه مطلب
  • پندو اندرز

  • نیلوبلاگ

    جوانے نزد شیخ حسنعلے نخودکی آمد و گفت : سـه قفل در زندگی ام وجود دارد و سـه کلید از شما مےخواهم. قفل اول اینست کــه...

    ادامه مطلب
  • وقتی زنان مثل شیطان می شوند – طنز

  • نیلوبلاگ

    وقتی زنان مثل شیطان می شوند – طنز زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟ شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است...

    ادامه مطلب
  • عکس طریقه درس خواندن پسرها

  • نیلوبلاگ

      آقا این طریقه درس خوندن همیشه جواب میده ها.تضمینی  من خودم امتحان کردم...

    ادامه مطلب
  • داستانک های جالب و خواندنی

  • نیلوبلاگ

    زن باهوش مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود می کرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود. تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است. بنابراین در لحظات آخر، همسرش را نزد خود خواند. از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که تمامی پول هایش را داخل صندوقی گذاشته و در کنار جسد وی در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند. همسرش در حالی که با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع می نگریست، قسم خورد که به قولش وفا کند. در روز تشییع و درست وقتی که تمامی مقدمات فراهم شده بود و مامورین گورستان می خواستند میخ...

    ادامه مطلب
  • اس ام اس تیکه دار و نیش دار جدید ۹۲

  • نیلوبلاگ

    اس ام اس تیکه دار و نیش دار جدید ۹۲ کـمـیّت مهم نیست !کـیـفـیـت مهمه که توام نداشتــی !...فهمیدهام که نفرت هم مثل دیگر احساساتمثل عشق ، قیمت داردتنفر را هم نباید خرج هر کسی کرد . . .....

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه فرچه دستشویی / خیلی خنده دار

  • نیلوبلاگ

    عید نوروز بود و من به همراه خانواده رفته بودیم عید دیدنی یکی از فامیلامون توی یکی از روستاهای شمال.شب شده بود و هوا هم بارونی بود. من اون روز دلپیچه ی شدیدی گرفته بودم از بس که شب قبلش پرخوری کرده بودم! اون سال عید من لباس هایی که خریده بودم به سالهای قبل خیلی گرون تر بود و مهم تر از همه اینکه خودم همشونو انتخاب کرده بودم!آقا چشمتون روز بد نبینه ، اون شب دلپیچه امونمو برید و من هم که تا اون موقع خودمو کنترل کرده بودم ، یکباره روانه ی دستشویی شدم . اصل ماجرا از اینجا شروع شد…..نمیدونم تاحالا دستشویی های روستا رفتید یا نه؟ معمولاً تو حیاطن و خیلی هم تنگ و کوچیک هستن و از شلنگ ملنگ هم خبری نیست و فقط باید با آفتابه کار کنی!!آقا چشمتون روز بد نبینه ما کارمونو کردیم و آخر سر مجبور بودم کا...

    ادامه مطلب
  • عواملی که باعث بی حوصلگی می شوند

  • نیلوبلاگ

    در اینجا به ۱۰ عامل اساسی اشاره می کنیم که می توانند باعث بی حوصلگی شما شوند: ۱٫ عادت بد غذایی عادت بد غذایی علاوه بر آنکه می تواند حالاتی مانند تهوع و درد در شکم را ایجاد کند، بر حالات روانی ما نیز تاثیر می گذارد و حالاتی مانند تحریک پذیری، نوسانات خلقی، عدم تمرکز، پرخاشگری، عصبانیت یا بیش فعالی را ایجاد کند. اگر از نوسانات خلقی رنج می برید، غذاهایی را که در طول روز مصرف می کنید یادداشت کنید تا رابطه بین غذاهای مصرف شده و نوسانات خلقی خود را کشف کنید....

    ادامه مطلب
  • تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!

  • نیلوبلاگ

    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بودu200e. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki u200e زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و…  ...

    ادامه مطلب
  • ابی که ریخته شد (براساس یک داستان واقعی)

  • نیلوبلاگ

    سلام به دوستان گلم بازهم خدارو شکر میکنم که یه نفسی بهم داد تا بتونم بیام بنویسم دوستای گلم میخوام یه چیزی رو براتون بنویسم که براساس یک داستان هستش که برای یکی از دوستانم اتفاق افتاده بودتو بچگی الان هم وقتی میبینمش ناراحت میشم که این بلا سرش اومده بود........ خلاصه داستان ازاین قراره که.....راستی دوستان گلم داستان رو به صورت کتابی براتون میزارم تا مفهومش براتون بخوبی معلوم بشه نظرهم یادتون نره روز مردی به پارکینگ خانه اش رفت تا دوباره اتومبیل جدیدش را با دقت براندازکند. اما درکمال حیرت و نا باوری پسرک سه ساله اش را دید که با چکش به جان بدنه ی ماشینش افتاده و به ان حسابی صدمه زده بود. مرد سراسیمه و خشمگین به سمت پسرش دویدبا ضربه ای او را به عقب هل داد و با چکش تا میتوانست روی دستان پسر...

    ادامه مطلب
  • چیز چیز میکنی تو که مدرکتم چیزیه

  • نیلوبلاگ

      سلام خوبی دوستان گلم شرمنده از اینکه چند روز بود اصلا حالو حوصله اپ کردن نداشتم اخه به دلیل مشکلاتی بود که برام اتفاق افتاده بود دوست دارم براتون بنویسم چی بود اما دو دل هستم اخه کمی خوصوصیه بگذریم خلاصه به لطف خدا دوباره تونستم اپ کنم. از خداوند ممنونم که توفیق داد دوباره بتونم بنویسم عنوان پست ,نمیدونم چرا اینجاش رفته تو ذهنم .. فقط دارم اینو زمزمه میکنم ربطی به خود پست نداره ماه رمضون...

    ادامه مطلب
  • کوروش بیدار شو که همه اسوده خوابیده اند

  • نیلوبلاگ

      سلام سه شنبه مامانم اینا حرکت کردن سمت شمال ..من چون میرفتم سر کار موندم خونه و قید مسافرتو زدم ..یروز بابام زنگ زد کد ملی مامانمو خواست خیلی ناراحت بعد هرچی بهشون زنگ زدم جواب ندادن ..شبش مامانم گفت عابر بانکش گم شده ..دوباره فرداش زنگ زدم پاپیچش شدم .. گفت آستارا کیفشو با دوتا از ساکامونو دزدیدن ......

    ادامه مطلب
  • خدا رفتگان همه رو بيامرزه،

  • نیلوبلاگ

    خدا رفتگان همه رو بيامرزه،چند وقت پيش ختم مامان بزرگم بود ما هم از بس گريه كرده بوديم چشما باد كرده بود اصلاً يه وضي!!!يكي از همسايه هاي مامان بزرگ مون اومده بود واسه عرض تسليت،ماهم روبروي اين بنده خدا نشسته بوديم و داشتيم چايي ميخورديم كه اين خانوم شروع كرد از مامان بزرگ ما تعريف كردن : آره ثريا خانوم خدابيامرز خيلي گل بود،خيلي خانوم بود صافو ساده،بي غل و قش،بي شيله پيله.. اصلاً خيلي بي همه چي بود!!!!منم كه بيشعور :o:o:o:oتا اينو گفت وسط گريه زاري زدم زير خنده هر چي چايي تو دهنم بود پاچيدم رو سر و صورت طرف D:،بعدم مامان ما فحش هاي به ما داد كه عرب تا حالا به خرش نداده:(:(:(:(:((((((- - - - - - - - - - - - - - -دوم ابتدایی که بودم بعد از زنگ آخر دوستم که خیلی باهاش جور بودم گفت که به یاد قدی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان خواندنی و نکته دار کلاغ و خرس ! | داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود | پندو اندرز | وقتی زنان مثل شیطان می شوند – طنز | عکس طریقه درس خواندن پسرها | داستانک های جالب و خواندنی | اس ام اس تیکه دار و نیش دار جدید ۹۲ | داستان کوتاه فرچه دستشویی / خیلی خنده دار | عواملی که باعث بی حوصلگی می شوند | تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!