خدا و بنده - تاریخ: 1391/8/30 ساعت: 16:26
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوانبنده: خدایا سه رکعت زیاد است
شرط بندگی خدا - تاریخ: 1391/8/30 ساعت: 16:12
خداوند به حضرت آدم فرمود من بزودی همه نیکیها را برای تو در چهار چیز جمع خواهم کردحضرت آدم گفت :خداوندا آن چهار چیز کدامند؟خداوند فرمود
عواملی که باعث بی حوصلگی می شوند - تاریخ: 1391/8/29 ساعت: 15:13
در اینجا به ۱۰ عامل اساسی اشاره می کنیم که می توانند باعث بی حوصلگی شما شوند: ۱٫ عادت بد غذایی عادت بد غذایی علاوه بر آنکه می تواند حالاتی مانند تهوع و درد در شکم را ایجاد کند، بر حالات روانی ما نیز تاثیر می گذارد و حالاتی مانند تحریک پذیری، نوسانات خلقی، عدم تمرکز، پرخاشگری، عصبانیت یا بیش فعالی را...
دوستت دارم .... - تاریخ: 1391/8/24 ساعت: 2:17
فرزند عزیزم:آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشماگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده استصبور باش و درکم کنیادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنمبرای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و باره...
داستانی از روابط نامشروع دختر و پسر: - تاریخ: 1391/8/22 ساعت: 15:41
باسلام خدمت دوستان گلم میخواستم حقیقتی را براتون بگم که برای یکی از دخترای این دوره زمونه بود براش افتاده بود که ازلحاظ کم بود محبت و بی توجهی خونوادش به فرزندان خودشون شده بود میریم از زبان خود دختره بشنویم امیدوارم که برای دختران پند اموز باشه موفق باشید یک داستان از روابط نا مشروع دختر و پسر  که ...
۱۰ راه برای شاد شدن فوری - تاریخ: 1391/8/22 ساعت: 14:30
۱٫ در خانه تان تاب ببندید. هیچ چیز مفرح تر از داشتن یک تاب در حیاط خانه نیست. دوستان، همسایه ها و حتی غریبه ها ممکن است بیایند و بخواهند با شما بازی کنند. یک روز مادری با دو بچه کوچکش وارد خانه ما شدند. نمی توانستند من را ببینند اما من صدای زن را شنیدم که به بچه هایش می گفت، “نگاه کنید اینجا خانه هم...
انشائ تکان دهنده یک کودک 10 ساله - تاریخ: 1391/8/22 ساعت: 14:05
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها ...
یک متن زیبا و قشنگ – فقط بخونید و لذت ببرید - تاریخ: 1391/8/22 ساعت: 13:49
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود ,, ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه...
تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ! - تاریخ: 1391/8/18 ساعت: 22:22
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بودu200e. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki u200e زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و…  
ابی که ریخته شد (براساس یک داستان واقعی) - تاریخ: 1391/8/14 ساعت: 3:31
سلام به دوستان گلم بازهم خدارو شکر میکنم که یه نفسی بهم داد تا بتونم بیام بنویسم دوستای گلم میخوام یه چیزی رو براتون بنویسم که براساس یک داستان هستش که برای یکی از دوستانم اتفاق افتاده بودتو بچگی الان هم وقتی میبینمش ناراحت میشم که این بلا سرش اومده بود........ خلاصه داستان ازاین قراره که.....راستی ...
ماجرای ازدواج و طلاق آهو - تاریخ: 1391/8/7 ساعت: 15:54
ماجرای ازدواج آهو و الاغ آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.  شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
خاطرات دوستی1 - تاریخ: 1391/7/21 ساعت: 21:20
سلام خیلی وقت بود دوست داشتم اپ کنم ولی تا میودم یا چت بود یا وبگردی یا اینور اونور هرچی تو ذهنم بودش پاک شده الان که وقت دارم میخوام خاطرات دوستی هامو بنویسم که هرکدوم چطور اشنا شدیمو واز این حرفا رفیق جینگام تو دانشگاه کوروش:سرمنشا اشناییمون تو وبسایت گروهی دانشگاه بود که همه عضو بودن یه روز رفتم ...
سرماخوردگی , وبلاگ گردی - تاریخ: 1391/7/12 ساعت: 13:10
سلام دوستان گلم امیدوارم که همگی خوب و سرحال باشید بازهم از خداوند متشکرم که نفس داد دوباره بنویسم شاید واسه خیلی از ماها پیش اومده که سرما بخوریم ولی سرماخوردگی تو اول مهر واسه من خیلی عجیبه , نمیدونم از کی گرفتم خودمم ناقل بودم کلی آدم ازمن گرفتن یاد یه خاطره افتادم , یادش به خیر سال اولی که کنکور...
سوتی های خنده دارخودم - تاریخ: 1391/6/24 ساعت: 2:53
سلام وخسته نباشید به همه دوستانزندگی من سرپا ازسوتی است دوست دارم از امشب شبی یکی رابراتون بگم و امشب هم میخوام یه چند تاشو براتون بنویسم امیدوارم که بتونم خاطره خوبی رو براتون بجا بزارم و تونسته باشم لبخند زیبای رو لبانتون بیارم و منو بانظرای زیباتون همراهی کنید موفق باشید عزیزانمسال اول راهنمایی ب...
بچه های ناسپاس (بیشترمون - بخونید هَمَمون - همینطوریمااااا) - تاریخ: 1391/6/24 ساعت: 2:29
مرد رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند .او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه ...
مردان مریخی زنان ونوسی - تاریخ: 1391/6/10 ساعت: 19:15
سلام به گرمی افتاب سوزان تابستانی سلام دوستان گلم بلاخره بعد چند مدت طولانی تونستم اپ کنم تا یه چیزای که تو این چند روزه برام افتاده رو بنویسم امیدوارم که خوشتون بیاد........ تو سرویس یکی از همکارا پرسیده میگه کدوم طرفه خونتون؟میگم فلان جا ..میگه من تو کوچتون با یه زن بیوه هه دوستم ..من گفتم تا اونج...
ماهواره یا ماهپاره - تاریخ: 1391/5/12 ساعت: 13:22
سلام دوستان از کجا بگم که یه چند روز بود که همه جا بگیر بگیر بودن البته نه ادم ماهپاره جمع میکردن یه رفیق داشم خودش تو یگان ویژه بود گفته بود که جمع میکنن یه طرحی هستش که اومده هنوز هم ادامه داشت دیروز که دیدمش گفت تموم شده میتونی وصل کنی ماهواره رو منم گفتم باشه ما شانس ندارم خلاصه بریم ببینمیم این...
چیز چیز میکنی تو که مدرکتم چیزیه - تاریخ: 1391/5/12 ساعت: 13:09
  سلام خوبی دوستان گلم شرمنده از اینکه چند روز بود اصلا حالو حوصله اپ کردن نداشتم اخه به دلیل مشکلاتی بود که برام اتفاق افتاده بود دوست دارم براتون بنویسم چی بود اما دو دل هستم اخه کمی خوصوصیه بگذریم خلاصه به لطف خدا دوباره تونستم اپ کنم. از خداوند ممنونم که توفیق داد دوباره بتونم بنویسم عنوان پست ,...
سلام - تاریخ: 1391/5/3 ساعت: 16:05
سلام بچه ها خوبین؟ خیلی وقت بود به وبم سرنزده بودم راستش انگیزه ای برا آپ کردن نداشتم یعنی انگیزمو ازم گرفته بودن خود شما اگه کسی رو که دوسش دارین  کم محلیتون کنه دیگه انگیزه ای برا انجام دادن کاری دارین؟ خلاصه گفتم بیام یه خورده آپ کنم که اونم بدونه تو دل ما چی میگزره بلکه شایدم دلش به حالم بسوزه و...
کوروش بیدار شو که همه اسوده خوابیده اند - تاریخ: 1391/4/27 ساعت: 13:51
  سلام سه شنبه مامانم اینا حرکت کردن سمت شمال ..من چون میرفتم سر کار موندم خونه و قید مسافرتو زدم ..یروز بابام زنگ زد کد ملی مامانمو خواست خیلی ناراحت بعد هرچی بهشون زنگ زدم جواب ندادن ..شبش مامانم گفت عابر بانکش گم شده ..دوباره فرداش زنگ زدم پاپیچش شدم .. گفت آستارا کیفشو با دوتا از ساکامونو دزدیدن...

برچسب‌های مرتبط

چند داستان خنده دار از ملا نصرالدین | این دست های لعنتی | زمونه ... آی زمونه ... آی زمونه ... | خاطرات مرد زود باور | رمز بسم الله... | داستان طلاق برنامه ریزی شده !!!!!!!!! | هزینه ی آسایشگاه... | داستان خواندنی و نکته دار کلاغ و خرس ! | داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود | عشق دلیل میu200cخواهد؟